-- جهت خرید و هماهنگی محصولات افرنگ با شماره های 09127634579 و 09125190061 در تماس باشید --

كهنه جامهاي كه زمانی انسانی را همراهی ميكرده در ميان مردابها رها گشته- تك درختی كه بر بلندی تنها و استوار مانده... «چارچوب» در فلسفه و «كادر» در هنرِ عكاسی كار انتزاع را انجام ميدهد. رياضيات در مقايسه با ديگر دانشها از انتزاع زيادی برخوردار است. چرا كه كاری با واقعيت و امور جاری ندارد. تا جايی كه به امور واقعی هم چون فيزيك پا ميگذارد از انتزاع آن كاسته ميشود. پس تجريد يا انتزاعْ بريدن از امور جاری قابل مشاهده است: تا اين جا اين تعريف را بپذيريم. پول كه جانشين كالاست، انتزاعی از آن حساب ميشود. كسي كه هديهي تولد ميخرد كالايیست با مشخصات فيزيكی. اما كسي كه پول ميدهد، مقدار كالايیست كه هيچ تصور عينی از آن موجود نيست. ولي ميتواند هر گونه كالايی را نمايندگی كند. ارزش آن بسته به علاقهی گيرندهی هديه مفهوم پيدا ميكند: يك دسته گل، اسباب بازی، روسري يا... انتزاع ما را از امور واقعی جدا كرده و در شرايط بيوزنی ميگذارد. كار انتزاع بريدن از حواس انسانی و به كار انداختن ذهن است. وقتي «اشتراوس» سمفوني «چنين گفت زرتشت» را اجرا ميكند، بايد گفت زرتشت به بيانی موسيقی توصيف ميشود و بدين ترتيب، كل موضوع به بيانی ديگر درميآيد. پس نمیتواند انتزاعی باشد. اما، بيان موسيقايی زرتشت نسبت به بيان نوشتاری داراي انتزاع بيشتریست. اغلبِ موضوعاتِ انتزاعی ساده شده و «كادری» بسته دارند. بدون «كادر» يا «چارچوب» نمیتوان انتزاع را تعريف كرد. از اين رو، تعبيرِ عكسِ انتزاعی به دشواری پيش ميرود. نشانههايی كه براي تعبير اثر ياری ميرسانند به شدت فرمگرا شده و بسته به گرايش و وضعيات درونی تماشاگر تعبير ميشود. كوچكترين نشانهي لبخند و گريه در حالتهاي چشم و دهان پرتره ميتواند با گرايشهای درونی تماشاگر همراه شده و تعبير شود. بنابر اين ميتوان گفت، آثار انتزاعی درونگرايند. تصويري كه بر روي صفحهی كاغذ نقش بسته، در درون تماشاگر فضايی باز ميكند كه همان فضا دوباره سبب تعبير تصوير ميشود. ولی، نشانهای كه بتوان با اشاره به آن بتوان گفت اثری انتزاعیست در دست نيست. تنها ميتوان گفت، پيوند بين نشانهها در آثار انتزاعی متفاوت است. تصويری كه ادبيات داستانی ميدهد بر پاشنهی واژهها استوار است. مثلا واژهی «آهسته» يا «آرام آرام» را در نظر بگيريم: «او كمكم داشت خسته ميشد». چه نشانههايی براي اين گونه احساس مناسباند؟ هر نثر ادبی وزن و آهنگي دارد كه بُردار نشانهها را پيش ميبرد: نشانهها بستگي شديدی به سبك و سياق متن دارد. يعنی چارچوب متنْ پيش آورندهی نشانههاست. كارگردانی ميخواهد از رمان لئو تولستوی فيلمی تهيه كند. اگر او واژه به واژه تصوير سازی كند تكليف چه خواهد بود؟ واژههايی كه تصوير سرراستی ندارند چه گونه خواهد بود؟ مثلا در داستاني آمده است: «او كمكم متوجه شد كه...» كارگردان در اين جا چه ميكند؟ آن چه در محتواي داستان وجود دارد با چنين روشي از دست خواهد رفت. فيلم بايد وزن و آهنگ داستان را با ضرباهنگ تازهاي بيافريند. اما، چيزي به نام «كمكم» در عكاسي موجود نيست. چه چيزي ميتواند در عكاسي اين واژه را تداعي كند؟ اين گونه واژهها از بازتاب تصوير در ذهن پديد ميآيند: زماني كه تصويرْ راهي به درون انسان باز ميكند و دروني ميشود، يعني تصويري زنجيري توليد ميكند كه چيزي افزوده شده بر تصوير با خود بيرون ميآورد: همان تعبير اثر. «او براي مدتي دنبال سكهي طلايش گشت...» واژهي «مدت» براي يك كارگردان فيلم ميتواند دردسر آفرين باشد. در ادبيات اين گونه واژهها همه چيز را خلاصه ميكند ولي در فيلم بايد زمينهي تصوير كردناش آماده شود. ميتواند در وسط فيلم بنويسد «مدتي گذشت». اما اين ديگر فيلم نيست بل كه ادبيات است. شايد او دست به نمادسازي بزند: «برگهاي زرد» كه نشانگر گذشت زماناند. يا، ساعتي كه عقربههايش سرعتي كند دارند. و يا، دراز شدن سايه و... برعكس حالت اخير، بياني از تصوير مشكل خود را دارد. توصيف ادبي رقص سما كه سرشار از حالتها و رفتارهاي بدنيست، براي نويسنده دردسر آفرين ميتواند باشد. توصيف اين كه «نخستين بار كه يك كهكشان را ديدم...» با دشواري پيش خواهد رفت. در اين جا، من هم از كهكشان سخن ميگويم و هم از حركات ظاهري خودم، هم چون حركات ناخودآگاهِ دست و چشمان و جهش و... و براي ادبيتر كردن آن بايد شوري از حالتهاي انساني بر آن بيفزايم. كسي كه از كهكشان سخن ميگويد ستاره شناس است و كسي كه رفتارهاي ظاهري را توصيف ميكند در حد روان شناس و كسي كه شور انساني را توصيف ميكند اديب يا نويسنده. بنابر اين، گرد آوردن متني اين چنيني تقريبا ناممكن است. وقتي در لابهلاي فيلم از گفتار استفاده ميشود ما براي مدتي از متني تصويري دور ميمانيم. موسيقي كه به تصوير فيلم مدد ميرساند در واقع از به دست دادن تصوير كم آوردهايم. اينها شگردهايياند كه كارگردان براي بيان منظور خود به كار ميگيرد. كارگرداني كه فيلسوف است (تاركوفسكي) بيان تصويري او دردسر آفرين خواهد بود. واژههاي خشك و خالي فلسفي را چه گونه ميتوان معنايي هنري داد؟ اين گونه است كه فلسفه هميشه براي هنر مشكلزاست. «زمستان است» جملهايست كه به تنهايي سردرگم كننده است. اگر نام «م. اميد» بر كنار آن بنشيند، معنايي حتا سياسي به خود ميگيرد. بدين گونه، برخي جملهها يا واژهها از آنِ پديد آورندهگانشان است و همواره نام آنان را بر خود ميكشد. و كمكم به يك ايده و يا نشانهاي براي بيان اين گونه معناها مبدل ميشود: يعني فراگير ميشود. خودِ اخوان براي بيان منظور خودْ حالتهايي از رفتارهاي انساني را بيان ميكند: سرها در گريبان. بدين گونه، به توصيفي از دريافتهاي خود دست مييابد كه در بين مردم فراگير ميشود.
آثار انتزاعی درونگرايند. تصويري كه بر روي صفحهی كاغذ نقش بسته، در درون تماشاگر فضايی باز ميكند كه همان فضا دوباره سبب تعبير تصوير ميشود. ولی، نشانهای كه بتوان با اشاره به آن بتوان گفت اثری انتزاعیست در دست نيست. تنها ميتوان گفت، پيوند بين نشانهها در آثار انتزاعی متفاوت است.
اولین نفری باشید که نظر خود را درباره این مطلب بیان میکنید